نگاهی به اندیشههای تالکت پارسونز و ماکس وبر
تفحص ژرف در آثار جامعه شناسان مهم اروپايي (وبر، دوركيم، پارتو) و تامل در مسائل و بحرانهاي عظيم اين قرن سرانجام او را به سوي ساختن تئوريهاي جديد در رابطه با كنش فردي، نظام اجتماعي و سيستم فرهنگي كشاند. پارسونز براي عناصر فرهنگي و اجتماعي در شكلگيري سياست و اقتصاد نقش عمدهاي قائل بود و در ترويج مكتب «كاركردگرايي ساختي» تلاش بسياري كرد. نظريههاي كلان، بيان پيچيده، ديدگاه متعالي و تفكر نظامساز وي، به شدت مورد ملامت و تهاجم بعضي حوزههاي جامعهشناسي (به خصوص ديدگاه ديالكتيكي) قرار گرفته است.
تالکت پارسونز در ۱۹۰۲ در شهر کلرادو اسپرینگز ایالت کلرادوی آمریکا زاده شد. او در یک خانوادهی مذهبی و روشنفکر پرورش یافت. پدرش یک کشیش، استاد و رئیس یک کالج کوچک بود. پارسونز درجهی لیسانس خود را در سال ۱۹۲۴ از امهرست کالج گرفت و برای تحصیلات فوق لیسانس راهی انگلستان شد و در مدرسهی اقتصاد لندن ادامه تحصیل داد. سال بعد به هایدلبرگ آلمان رفت. ماکس وبر نیز بیشتر دوران زندگیاش را در هایدلبرگ گذرانده بود و هرچند که پنج سال پیش از ورود پارسونز به این شهر درگذشته بود، اما نفوذش در آنجا همچنان پابرجا مانده بود. بیوهی وبر در خانهاش نشستهایی برگزار میکرد که پارسونز نیز در آن شرکت میکرد. پارسونز به شدت تحت تاثیر کارهای وبر قرار گرفته و رسالهی دکترایش را در دانشگاه هایدلبرگ دربارهی آثار وبر گرفت. پیشرفت دانشگاهی او پس از انتشار کتاب ساختار کنش اجتماعی آغاز گردید. او در این کتاب نظریهپردازان برجسته از جمله وبر را به بسیاری از جامعهشناسان آمریکایی معرفی کرد. او سپس رئیس گروه جامعهشناسی هاروارد شد و گروه آموزشی ابتکاری روابط اجتماعی را بنا نهاد و ریاست آن را نیز بر عهده گرفت. او سپس رئیس انجمن جامعهشناسی آمریکا شد و پس از انتشار کتابی چون نظام اجتماعی شخصیت مسلط بر جامعهشناسی آمریکا شد.
آثار پارسونز به نظريههای اجتماعی كمك فراوانی كرده است و قبل از آنكه به كاركردگرايی به صورت يك نظريه بپردازد، به سنت جامعهشناسی اروپا كه درآنجا به تحصيل علوم اجتماعی پرداخته بود، تكيه داشته است. در اين ميان نظرات كاركردی اميل دوركيم وديدگاههای ماكس وبر درباب كنش اجتماعی ونظريات نظاميافته پارتو سخت او را تحت تأثيرقرار داد. برخی از آثار معروف پارسونز به ترتيب تاريخ انتشار به قرار زير است:
۱. ساخت كنش اجتماعی (1937)
۲. مقالاتی در باب نظريهی اجتماعی (۱۹۴۹)
۳. نظام اجتماعی (۱۹۵۱)
۴. به سوی يك نظريهی عمومی كنش (۱۹۵۱)
۵. اقتصاد و نظريهی اجتماعی و تعداد زيادی مقاله وكتاب (با همكاری نيل اسملسر،۱۹۵۷)
به علاوه اوبرای نخستين بار كتاب اخلاق پروتستان وروح سرمايهداری ماكس وبر را به انگليسی ترجمه كرد( ریترز-جورج . 1374)
به اعتقاد پارسونز نظريه عبارت از يك سلسله مفاهيم انتزاعی خاصی است كه تنها منعكسكنندهی بخشی از واقعيت اجتماعی است. نظريه چيزی است كه ساخته میشود و خصلت ارادی است(غلامعباس –توسلی .1369).
کارکرد گرایی ساختاری تالکت پارسونز
نظریه کارکردگرایی از نظریات مهم جامعهشناسی است که «تالکت پارسونز» جامعهشناس امریکایی، نظریهپرداز مهم آن به شمار میرود. به هر حال این نظریه تمامی ارزشها و هنجارهای مشترک جامعه را مبتنی بر توافق میان افراد جامعه دانسته، تغییرات آن و دگرگونی اجتماعی را دارای آهنگی کند و آهسته میداند. کارکردگرایی در تبیین پدیدههای اجتماعی یک چارچوب مانند خانواده، گروه، جامعه و... را در نظر میگیرد و سپس به پدیدهها برای حفظ نظم و انسجام آنها میپردازد و تحول داخلی چارچوب را آهسته و ملایم فرض میکند. نظریهی کارکردگرایی ارتباط مستقیمی با ارگانیزم حیاتی انسان دارد. همان طور که اعضای بدن در خدمت حفظ نظم و تعادل جامعهاند و در نتیجه روحیهای سازگارانه و محافظهکارانه دارند. در مقابل این نظریه، رهیافت انتقادی و دیالکتیکی بر مبنای آهنگ ملایم بلکه مبتنی بر دخل و تصرف حقوق یکدیگر و استثمار گروه ضعیف و زیر دست توسط گروه سرمایهدار و مسلط میداند. در چنین وضعیتی گروههای مسلط با به کارگیری امکانات ارتباطی، ایدئولوژی خود را به عنوان ایدئولوژی مسلط بر جامعه که جهت گمراهی تودههاست اشاعه میدهند و همان طور که مارکس اشاره دارد، در چنین حالتی تنها راه نجات از سیطره زور و قدرت طبقهی مسلط، انقلاب یا پرولتاریاست. این نظریه بر اساس «ماتریالیزم تاریخی» و «تکامل تاریخی» مارکس قرار دارد که بنابر ضرورت تاریخی، «سوسیالیزم» را پس از دورهی «سرمایهداری و بورژوازی» قرار میدهد.
سه جامعهشناس برجسته قدیمی، اگوست کنت، هربرت اسپنسر و امیل دورکیم بر کارکردگرایی ساختاری از همه بیشتر تاثیر داشتهاند.
پارسونز معتقد است یک کارکرد مجموعه فعالیتهایی است که در جهت برآوردن یک نیاز یا نیازهای اجتماعی انجام میگیرد. بر اساس این تعریف چهار تکلیف را برای همهی نظام ها ضروری میداند:
1- تطبیق (انطباق وسازگاری با محیط): یعنی هر نظامی باید با محیط خود سازگاری ایجاد کند و محیط رابا نیازهایش سازگار کند.
2- دستیابی به هدف (هدفجویی):هر نظامی بایدهدفهای اصیل خود راتعیین کند و به آنها دست یابد.
3- یکپارچگی (وحدت وهماهنگی): هر نظامی باید روابط متقابل اجزایش را تنظیم کند.
4- سکون یا نگهداشت الگو(حفظ و موجودیت الگویی): هر نظامی باید انگیزشهای افراد و الگوهای فرهنگی آفریننده و نگهدارنده به این انگیزشها را ایجاد، نگهداری و تجدید کند.
ساختار نظام کنشی
اجزاي اصلي سازندهی نظريهی كنش پارسونز، به ويژه چهار نظام كنش او، در جدول زير مشخص شده است:
|
G نظام شخصیتی |
A ارگانیسم رفتاری |
|
L نظام فرهنگی |
I نظام اجتماعی |
این سطوح به دو شیوه ترکیب شدهاند:
هر یک از سطوح بالاتربر سطوح زیرین نظارت دارند.
هر یک از سطوح پایینتر شرایط و انرژی مورد نیاز برای سطوح بالاتر را فراهم میکند.
ارگانيسم زيست شناختي (رفتاری): نظام كنشي است كه كاركرد تطبيقياش را از طريق سازگاري و تغيير شكل جهان خارجي انجام ميدهد.
نظام شخصیتی: كاركرد دستيابي به هدف را از طريق تعيين هدفهاي نظام و بسيج منابع براي دستيابي به آنها، انجام ميدهد.
نظام فرهنگي: كاركرد سكون را با تجهيز كنشگران به هنجارها و ارزشهايي كه آنها را به كنش برميانگيزند، انجام ميدهد.
نظام اجتماعی: با تحت نظارت درآوردن اجزاي سازندهاش، كاركرد يكپارچكي را انجام ميدهد. پارسونز واحد بنیادی در بررسی نظام اجتماعی را نقش و منزلت میگيرد، نه اندیشهها وعملکرد افراد و همچنین ارزشها و هنجارها را در تحلیل فرد به کار میگیرد. منزلت به یک جایگاه ساختاری در داخل نظام اجتماعی اطلاق میشود و نقش همان کار یک کنشگر است که پارسونز در شیوهی انتقال ارزشها و هنجارها طی روند اجتماعی شدن وملکهی ذهن شدن میشناسد.
پیشنیازهای کارکردی
1- آن كه هر نظام اجتماعي بايد چنان ساختار گيرد تا بتواند به گونهاي سازگار با نظامهاي ديگر عمل كند.
2- هر نظام اجتماعي براي آنكه باقي بماند بايد از پشتيباني ضروري نظامهاي ديگر برخوردار باشد.
3- هر نظامي بايد نيازهاي مهم كنشگراناش را به اندازهی كافي برآورد سازد.
4- يك نظام بايد مشاركت كافي اعضايش را برانگيزاند.
5- يك نظام بايد دست كم حداقل نظارت را بر رفتار بالقوه مخرب اعضايش داشته باشد.
6- اگر چنانچه كشمكشها به اندازهی كافي مخرب گردند، آنها را تحت نظارت درآورد. سرانجام اينكه، يك نظام اجتماعي براي بقايش به يك زبان نياز دارد.
پارسونز چهار خرده نظام را نام میبرد که در جهت تثبیت وتکمیل توازن کارکرد دارند.
|
G سیاست |
A اقتصاد |
|
L نظام اعتقادی |
I عرف اجتماعی |
1- اقتصاد: اقتصاد که کارکردش تطبیق با محیط از طریق کار تولید و تخصیص برای جامعه است.
2- سیاست: کارکردش دستیابی به هدف از طریق پیگری هدفهای اجتماعی و بسیج کنشگران و منابع در جهت این هدف است.
3- نظام اعتقادی: کارکردش سکون از طریق انتقال فرهنگ به کنشگران است.
4- عرف اجتماعی: کارکردش یکپارچگی است(قوانین). همین عرف است که عناصر سازندهی جامعه را هماهنگ میسازد.
انتقادهای ذاتی به کارکرد گرایی ساختاری
الف) یکی از انتقادهای عمده این است که این نظریه به اندازهی کافی به تاریخ نمیپردازد، یعنی در واقع ذاتاً غیر تاریخی است.
ب) عدم اعتماد به روند دگرگونی اجتماعی.
ج) بارزترین و رایجترین انتقاد، عدم پرداختن به قضیهی کشمکش است. کارکردگرایان ساختاری، کشمکش را لزوماً مخرب میدانند.
این انتقادهای ذاتی عمده، دو جهت بنیادی را نشان میدهند:
1- این نظریه تاکید تنگ بینانهای دارد که نمیگذارد بسیاری از قضایا و جنبههای مهم جهان اجتماعی را بررسی کند.
2- همین تاکید به این نظریه رنگ و بویی محافظهکارانه میدهد، چنانکه در پشتیبانی از وضع موجود و نخبگان مسلط عمل کرده و هنوز هم تا اندازهای میکند.
انتقادهای روششناختی ومنطقی
الف) مبهم و روشن نیست.
ب) ادعای عام و جهان شمول بودن این نظریه در حالی که هیچ نظریهی فراگیری وجود ندارد.
ج) فقدان ابزار تحقیقی و تحلیلی حتی شیوهی مقایسه را مخدوش ساخته و خود نیز روشهای کارآمدی ایجاد نکرده است.
نظريهی رفتار
يكی از نظريههای معروف پارسونز نظريهی رفتار يا «تئوری ارادی رفتار» است. عنصر موردنظر او نه فرد بلكه كنش اجتماعی است. فرد در مركزاين نظريه و به عنوان كنشگر اجتماعی يا به عنوان عضوی از يك كل به نام «نظام اجتماعی» در كنش و فعاليت است. به نظر پارسونز، ارزشها وهنجارهای اجتماعی چگونگی كنش را شكل میدهند و رهبری میكنند. منظور او از ارادی بودن كنش اجتماعی به هيچ وجه آزادی مطلق در رفتار انفرادی نيست. در واقع به نظر پارسونز دونوع روش يا شيوهی عمل دربرابر فرد وجود دارد:
1- براساس انگيزههای شخصی استواراست.
2- عملی است كه برمنافع اجتماعی متكی است.
نظريهی كنش پارسونز
پارسونز مشتاق بود كه نظريهی كنش را از رفتارگرايی متمايز سازد. رفتار، بر واكنش مكانيكی در برابر محركها دلالت دارد، حال آنكه اصطلاح كنش بر يك فراگرد فعالانه، خلاقانه و «ذهنی» دلالت میكند. «نظريهای مانند رفتارگرايی، كه انسانها را بدون توجه به جنبهی ذهنیشان در نظر میگيرد، نمیتواند نظريهی كنش قلمداد شود». پارسونز ازهمان آغاز (۱۹۳۷) اين نكته را آشكار ساخت كه نظريهی كنش نمیتواند ساختارها ونهادهای اجتماعی را به شايستگی تبيين كند، هرچند كه میتواند بنياديترين صورتهای زندگی اجتماعی را مورد بررسی قرار دهد.
واحد كنشی
پارسونز اين پديده را برحسب چهار عنصر سازنده مشخص میكند:
1- اين واحد به وجود يك كنشگر نياز دارد؛
2- واحد كنشی مستلزم هدف يا وضعيتی آتی است كه كنشگر نسبت به آن جهتگيری میكند؛
3- اين كنش در موقعيتی انجام میگيرد كه مستلزم دو عنصراست: چيزهايی كه كنشگر نمیتواند تحت نظارتشان داشته باشد (شرايط)، وديگرآن چيزهايی كه كنشگر میتواند برآنها نظارت داشته باشد (وسايل)؛
4- هنجارها وارزشها درجهت تعيين گزينش وسايل دستيابی به هدفها نقش بازی میكنند (پارسونز،۱۹۳۷).
پارسونز گفت كه «كنش چيزی جز كوشش در جهت تطبيق با هنجارها نيست» ( ۱۹۳۷،ص۷۶و۷۷). از آنجا كه نخستين كارهای پارسونز به كارهای يك نظريهپرداز كنش متقابل نمادين بسيار نزديك به نظر میرسد، تلفيق اين بخش از كارش با تحليلهای بعدی ساختاری-كاركردی او از ساختارها و نهادهای اجتماعی، بسيار دشوار است. برخی ازصاحبنظران (مانند توبی،۱۹۷۷؛ ژ.ترنر،۱۹۷۴) جنبههای بسياری از نظريهی كنش متقابل نمادين را در نظريهی پارسونز پيدا كردند. برای نمونه، جكسون توبی چنين میگويد: منظور پارسونز از كنش، همان كوشش كنشگران درجهت تحقق نيتهای نمادينشان درمحيطهای نمادين است... اين به آن معنا است كه گويی پارسونز يك نظريهپرداز كنش متقابل نمادين مطابق سنت كولی، ميد و بلومر است. بايد هم چنين باشد؛ ميان چهارچوب سنجش كنش وآنچه كه كنش متقابل به دست میدهد، تمايز فكری مهمی وجود ندارد (ریترز-چورج .1374).
كنش متقابل اجتماعی
از ديدگاه پارسونز، يك نظام اجتماعی قبل از هر چيز و در نخستين برخورد شبكهای از روابط متقابل ميان افراد گروههاست وعوامل زيادی را به هم پيوند میدهد. كنش متقابل اجتماعی سه عنصر را در بر میگيرد: اول، انتظارات متقابل ميان عاملها؛ دوم، ارزشها وهنجارهايی كه حاكم است، در واقع انتظارات متقابل در گروه متكی بر وجود هنجارها وارزشهاست؛ سوم،ضمانت اجرايی يا پاداش وتنبيهی كه «خود» و «ديگری» درصورت عدم برآوردن انتظار متقابل نصيبشان خواهد شد.
به نظر پارسونز اين عوامل سهگانه يعنی انتظارات، هنجارها و تضمينها (پاداش ومجازات) عناصر تشكيل دهندهی نقشها در كنش متقابل هستند. كنش متقابل ضرورتا دربردارندهی عاملهای نقش است. به اين ترتيب نظام اجتماعی، مفهوم نظری است كه زادهی كنش متقابل ميان اعضای يك گروه يا جمع است كه از نظام كنش به طور مصنوعی جدا شده است. از ديدگاه پارسونز هر خرده نظامی «محيط» خرده نظام ديگری است. بنابراين هر يك از خرده نظامها با سه خرده نظام ديگر درمبادلهاند (توسلی –غلامعباس .1369).
از نظریهی کنش به نظام کارکردی
تالکت پارسونز سعی کرده است کارکردهای اساسی را که در بقا و دوام هر جامعه نقش دارند طبقهبندی کند. این طبقهبندی ابزاری میشود که میتوان به وسیلهی آن جوامعی را که ممکن است دارای نهادهای مشابهی نباشند، مورد تجزیه وتحلیل قرارداد. درآثار و نظریات پارسونز همواره به مدل زیربرخورد میکنیم:
هرچیزی را میتوان به عنوان یک وسیله یا یک هدف طبقهبندی کرد. هریک ازاین دومقوله میتواند جنبهی درونی، یا جنبهی بیرونی داشته باشد. به این ترتیب همواره با جدولی به شکل زیرسر و کارداریم:
|
|
اهداف |
وسایل |
|
بیرونی |
انطباقپذیری |
دست یافتن به هدف انسجام دهنده |
|
درونی |
الگوی پنهانی حفظ و نگهداری |
وحدت بخش |
تمایزمیان نظام اجتماعی وجامعه
یکی ازمفروضات اساسی نظریهی پارسونزاین است که مفهوم «نظام اجتماعی» میتواند برای تحلیل گروهها، اجتماعات، نهادها، موسسات وجنبشها درهرشکل ودرهرمقیاس به کارگرفته شود.
اما مفهوم «جامعه» برخلاف مفهوم «نظام اجتماعی» به واقعیات مشخصی اطلاق میشود. هنگامی که پارسونز از جامعه سخن میگوید، منظورش یک جمع بالقوه موجود است که قابل شناسایی، متمرکز و محدودیتپذیر باشد، به عبارت دقیقتر: «جامعه» جماعتی است نسبتا خودکفا که اعضای آن به ارضای تمامی نیازهای فردی وجمعی خود قادرند ومیتوانند کاملا درچهارچوب جامعهی موردبحث ادامه حیات دهند.
تفکیک نظامهای کنشی
نظام اگر بر رفتار معطوف به هدف دلالت کند، نظام کنشی است که از طریق فرایندهای نمادی برانگیخته و هدایت میشود و تعادل مییابد. در نظریهی پارسونز سه نظام کنشی وجود دارد که او آنها را با شیوهی تحلیلی خود با عطف به واژههای شخصیت، جامعه و فرهنگ از یکدیگر متمایز کرده است: ارتباط نهایی میان خرده نظامهای سهگانه کنشی در سطح نظام اجتماعی برقرار میکند. نظام اجتماعی به نظام فرهنگی ارتباط مییابد. زیرا ساختارنظام اجتماعی مبتنی بر «الگوهای نهادی شده» فرهنگ هنجاری است و چهارچوب مرجع کنش است. ازسوی دیگرنظام اجتماعی با نظام کنشی شخصیت ارتباط پیدا میکند چرا که واکنشهای افراد نیز چیزی جز «الگوی مشترک فرهنگ هنجاری» نیست.
پارسونزدرکتاب ساخت کنش اجتماعی میگوید: سه نظام مذکور درارتباط با یکدیگر مفهوم واقع میشوند و با موضوع علوم وابسته به آنها متناظرند: جامعهشناسی متناظر با نظام اجتماعی است، روانشناسی متناظربا نظام شخصیتی است، وانسانشناسی با نظام فرهنگی متناظر است.
نظریهی تکاملی پارسونز
پارسونز جهت مقابله با انتقاداتی که نظریه ی وی را ایستا و فاقد قابلیت برخورد با دگرگونی اجتماعی میدانستند؛ سرانجام از سال 1996 به بعد به بررسی دگرگونی اجتماعی و به ویژه تکامل پرداخت. نخستین عنصر سازندهاش در این کار فرایند تمایز بود. او فرض را بر این گرفته بود که هر جامعه ای از یک رشته خرده نظام ساخته میشود که از نظر ساختار و کارکرد با هم متفاوتاند. پس با تکامل یافتن جامعه خرده نظامهای جدید تمایز مییابند و البته اینها باید تخصیص یافتهتر و تطبیق پذیرتر باشد پس از نظر نظام تکامل یافتهتر نظام متعالیتر است و جنبهی رشد تطبیقپذیری چرخهی دگرگونی تکامل را به وجود میآورد.
جامعهی دستخوش تکامل باید از نظام انتسابی به سوی یک نظام دستاوردی حرکت کند. به عبارتی مشارکت افراد وگروههایي که از سهیم بودن کامل در گرداندن نظام محروم بودهاند باید از محرومیت رهایی یابند و اعضای جامعه فرد گردنند همچنین با تمایز یافتن بیش از پیش ساختارها و کارکردهای اجتماعی نظام ارزشی جامعه نیز دستخوش تغیر شوند.
پارسونز رخداد تکامل را مرحله به مرحله و غیر خطی میانگارد و سه مرحلهی گسترده را در این فرایند نام میبرد که بر پایهی ابعاد فرهنگی این مراحل را از هم جدا میسازد: 1- ابتدایی 2- میانی 3- نوین
تحول اساسی در انتقال از مرحلهی اول به مرحلهی دوم توسعهی زبان به ویژه زبان نوشتاری است وتحول بنیادی از میانی به نوین قواعد نهادمند نظم هنجار بخش یا قوانین است. به هر حال تحلیل پارسونز از تکامل کوشش است برای به نظم کشیدن گونههای ساختاری و ارتباط متوالی آنها، پس نوعی تحلیل ساختاری تطبیقی به شمار میرود.
ب- ماکس وبر
ماکس کارل امیل وبر یک حقوقدان، سیاستمدار، تاریخدان، جامعهشناس و استاد اقتصاد سیاسی بود که به گونهای ژرف نظریهی اجتماعی و جامعهشناسی را تحت نفوذ و تأثیر خود قرار داد.
کارعمدهی وبر دربارهی خردگرایی و عقلانیسازی و به اصطلاح افسونزدایی از علوم اجتماعی و اندیشههای علمی است که او آن را به ظهور سرمایهداری و مدرنیته مربوط ساخت.
او درکنار امیل دورکیم و مارکس سه معمار عمدهی دانش اجتماعی به حساب میآیند. مشهورترین کار ماکس وبر در جامعهشناسی اقتصاد «روح سرمایهداری و اخلاق پروتستانی» است که درعین حال آغاز فعالیتهای پژوهشی در زمینهی جامعهشناسی دین نیز محسوب میشود. ماکس وبر، فرهنگ و به صورت ویژه مذهب و دین را عاملی میداند که بدون استثنا در شرق وغرب شیوه و راههای توسعهی فرهنگی را تعیین کردهاند. براین اساس خصیصههای ویژهی پروتستانیسم زاهدانه (اولیه) باعث توسعهی سرمایهداری، بوروکراسی، دولت عقلانیتگرا-قانونمند در غرب شد. دراین مقاله وبر تأثیرات پروتستانیسم را بر ظهور و رشد و نمو سرمایهداری مورد بحث قرار میدهد ومیگوید سرمایهداری آن طور که کارل مارکس میگوید صرفاً نظامی مادی نیست، بلکه ترجیحاً از ایدهها وارزشها و آرمانهای مذهبیای سرچشمه میگیرد که صرفاً نمیتوان با مناسبات مالکیت-تولیدی، تکنولوژی و یا نظام آموزشیاش آن را تحلیل و تبیین کرد.
در کار عمدهی دیگری به نام «سیاست به عنوان رسالت دولت» دولت را به عنوان موجودیتی میشناسد که انحصار استفاده مشروع از خشونت را دراختیار دارد، تعریفی که در مطالعهی علوم سیاسی مدرن غرب محوریت دارد. تحلیل او از بوروکراسی در اقتصاد و جامعه همچنان برای مطالعات مدرن از سازمان، مرکزیت دارد. مشارکت شناخته شدهاش در این امر مهم مطالعاتی معمولاً تحت عنوان تز وبر مطرح میشود. او نخستین کسی است که چندین جنبهی گوناگون از اقتدار اجتماعی را بازشناسی و به ترتیب تحت عنوان «کاریزماتیک»، «سنتی» و «قانونی» آنها را مقولهبندی کرد. بنابراین ایده، تحلیل او از بوروکراسی خاطرنشان میکند که نهادهای دولت مدرن برمبنای شکل اقتدار عقلانی–قانونی استوار شدهاند.
ماکس وبر (1920-1864) اندیشمندی است با سنت فلسفی نئوکانتی (مثل زیمل که کانتی است). وبر علیرغم توجه به پدیدهی کلان، موضوع اصلی جامعهشناسی را مطالعهی کنشهای اجتماعی فرض میکند. جامعهشناسی را علم کنشهای اجتماعی میداند.
مسئلهی او مسئلهی بسیاری از جامعهشناسان است که علوم اجتماعی چیست و چه روشی دارد؟ از نگاه وبر جامعهشناسی علمی است که مبادرت به فهم تفسیری کنش اجتماعی میکند تا از این رهگذر به تبیین علمی روند و جلوههای آن دست پیدا کند.
کنش عبارت است از تمام رفتارهای انسانی که در آن فرد کنشگر معنای ذهنی به رفتارش میدهد، کنش در صورتی اجتماعی است که به صرف معنای ذهنی که فرد یا افراد کنشگر به آن نسبت میدهند، رفتار دیگران را به حساب آورده و بدین ترتیب بر اساس آن جهتگیری شود.
(واحد تحلیل: شخص کنشگر عینی)
تمایز رفتار و کنش: رفتار آن چیزی است که انجام میدهیم بدون اینکه معنایی به آن نسبت دهیم. مثل عطسه که نتیجهی نهایی فرآیند فیزیکی در بدن من تعبیر شود و نه کنشی معنادار. جامعهشناسی دربارهی کنش معنادار است.
رویکرد
ریکرت: تفکیک روش: تعمیمی – تفریدی (تاریخی)
دیلتای: جدایی روش: طبیعی، تبیینی (ناظر) – انسانی، تفهمی (عامل)
وبر: استفاده از هر دو بسته به موضوع است. هم تبیین و هم تفهم. اما تفهم مقدم بر تبیین است.
انواع تفهم: مشاهدهای، تفسیری، تبیینی (شناخت انگیزه)
روش شناسی: علیت جامعهشناختی (روابط بین پدیدهها و متغیرها) علیت تاریخی (بررسی پدیدههای تاریخی، امکان عینی)
جامعهشناسی تفهمی
علم از نظر وبر دو خصلت دارد: عینیت (نتیجهای در بیرون از فاعل داشته باشد)- پایانناپذیری ذاتی (هیچگاه تمام شدنی نیست). تفاوت علوم (طبیعی – انسانی) از تفاوت نیتهای شناختی کنشگر برمیخیزد و هم از کاربرد ناپذیری روشهای تعمیمی. تفاوت در روشهای تحقیقشان به صورت ذاتی نیست، لکن علایق و هدفهای متفاوت دانشمند پژوهشگر علت این جداییاند.
هر دو نوع علم به تجربه نیاز دارند. هم علم طبیعی و هم علم اجتماعی، باید از جنبههای گوناگون واقعیت تجرید کند و از همین روی همیشه ناچار به گزینشاند. از نظر وبر تفهم مقدم بر تبیین است. برای مطالعهی پدیدهای ابتدا باید آن را فهم کرد و بعد دست به تبیین زد. رویکرد وبر همان تفهم تبیینی و تفهم تفسیری است. یعنی تفسیر یا تبیین بر مبنای تفهم.
روش علم چه موضوعاش اشیا باشد و چه انسانها همیشه با تجرید و تعمیم پیش میرود. (در برابر تاریخگرایان)
بر خلاف اشیا انسان در تجلیهای خارجیاش، رفتار و انگیزشها، قابل درک است. (در برابر پوزیتیویستها)
از نظر وبرگزینش مسایل مورد بررسی همیشه وابسته به ارزش است و لذا دیدگاه پژوهشگر برای یافتن آنچه قابل شناخته شدن است، مهم است، لذا شکاف میان دانشمند طبیعی و اجتماعی در نیات شناختی و طرح های تبیینی ایشان است.
در جامعهشناسی ربط ارزشی خواهیم داشت. اما ربط ارزشی به گزینش مورد تحقیق مربوط است و نه به تفسیر پدیدهها.
ربط ارزشی متفاوت از بیطرفی ارزشی (حکم ارزشی) است. بیطرفی ارزشی یعنی دانشمند اجتماعی به تناسب ارزشهایش موضوع را انتخاب میکند، اما بعد از آن باید ارزشهایش را کنار بگذارد و تنها به راهنمایی دادهها عمل کند. حتی اگر مخالف با سلیقهاش باشد. در ضمن باید میان جهان واقعیت و جهان ارزش جدایی قایل باشد. نمیتوان از قضایای واقعی به قضایای بایستنی رسید. یک دانشمند راستین میتواند پیامدهای احتمال راههای عمل را ارزیابی کند، اما نمیتواند به داوری ارزشی دست یازد.
انواع تفهم
تفهم همدلانه: یعنی نوعی احساس یگانگی عاطفی، با کنشگری که درصدد درک او هستیم .
تفهم مشاهدهای: که با مشاهدهی معمولی امکان دارد.
تفهم تفسیری: یک مرحله عمیقتر از فهم همدلانه و مشاهدهای است، زیرا به دنبال انگیزهی کنشگر نیز هستیم و اینکه این کنش چه معنایی دارد.
تفهم تبیینی: رشتهای از وسایلی را که منجر به هدف میگردند ترتیب میدهد، و بر این بافت معنا مینامد.
بسندگی فهم: وبر دو ملاک را ذکر میکند که با آنها میتوانیم دربارهی بسندگی فهم خود داوری کنیم: بسندگی در سطح علی و بسدگی در سطح معنا.
بسندگی در سطح علی: باید به دنبال موقعیتهایی باشیم که در آن موقعیتها همان پیامد را انتظار داشت و اگر همان حاصل شد فهممان تایید میشود.
بسندگی در سطح معنا: روایت ما معنیدار، معقول و قابل درک باشد. یعنی یک روایت باور کردنی.
روششناسی
دو علیت را از هم جدا میکند: علیت جامعهشناختی و علیت تاریخی. او کلا علیت را قطعی نمیداند، احتمالی میداند. لذا بحثی دارد تحت عنوان امکان علمی. یعنی همواره ممکن بود جامعه مسیر دیگری را طی نماید. در آینده هم ما نمیتوانیم به طور قطعی حکم کنیم که مسیر آینده چه خواهد بود.
علیت تاریخی به بررسی پدیدههای تاریخی پرداخته و سوال اصلی آن این است که چطور شد، تاریخ اینگونه تحقق پیدا کرد. وبر از طریق حذف یکسری عوامل به دنبال کشف علیتهای تاریخی میگردد. هر حادثه را میتوان در این زمینه مثال زد.
از طریق اعتقاد به احتمال در عینیت است که میپذیریم، تاریخ میتواند مسیرهای دیگری را نیز داشته باشد. در علیت جامعهشناختی به دنبال بررسی پدیدههای اجتماعی هستیم. و در واقع ربط این پدیدهها برایمان اهمیت دارد.
نمونهی آرمانی
وبر در بررسی تاریخ و پدیدههای اجتماعی از روش نمونهی ایدهآلسازی استفاده کرده است. تیپ ایدهال هم برمبنای تجربه و هم برمبنای تعقل ساخته میشود. رویداد منحصر به فرد تاریخی است.
یک نمونهی آرمانی صورتهای معقول پدیدههای مختلفی است که از طریق تشدید یک جانبه برخی خصوصیات ساخته میشود. یعنی ما یک چارچوب مفهومی ساخته و از واقعیت برخی ویژگیها را بزرگ کرده و مفهومی میسازیم مثل دزد، سرمایهدار، دموکراسی.
هیچ نظام علمیای نیست که بتواند تمامی واقعیتهای عینی را بازتولید کند و نیز هیچ دستگاه مفهومیای نیست که بتواند دربارهی تنوع بیپایان پدیدههای جزئی جان کلام را بگوید. نمونهی آرمانی برای رهایی از این سردرگمی است.
نمونهی ارمانی یک ساختار تحلیلی است. همانندیها و انحرافها را تشخیص میدهد. یک روش بنیادی برای مقایسه، ترکیب پدیدههای عینی و منفرد. مستلزم تشدید روشهای نوعی رفتار، یک کل منطقا دقیق و منسجمی را میسازد که نمیتوان آن را در واقعیت یافت، ما را به یک ابزار مفهومی مجهز می سازد.
رویکرد وبر
انواع تیپ ایدهآل (نمونهی آرمانی)
نمونههای تاریخی (سرمایهداری غربی)
نمونههای کلی و انتزاعی (فئودالیسم)
نمونههای رفتاری (انسان اقتصادی)
انواع کنش
عقلانی معطوف به هدف: عقلانی بودن کنش را بر اساس تناسب بین وسایل و هدف میسنجد. در کنش عقلانی معطوف به هدف، بین وسیله و هدف تناسب وجود دارد. هم اهداف عقلانی هستند و هم وسایل نیل به اهداف. منظور وبر از عقلانیت، عقلانیت ابزاری است.
عقلانی معطوف به ارزش: وسایل نیل به هدفها از نظر وبر عقلانی است اما خود هدفها ارزشی است. عینی و این دنیایی نیست. مثلاکسانی که در جنگ کشته می شوند، کنش عقلانی و ارزشی دارند. تلاش برای رسیدن به یک هدف ذاتی مثل رسیدن به رستگاری هم از این نوع است.
کنش سنتی: از روی عادت و تکرار انجام میشود. ما در کارها برخی چیزها را بر اساس سنت انجام میدهیم. بر اساس عادت و میراث به ارث رسیده از گذشته آن را پذیرفتیم.
کنش عاطفی: کنش عاطفی بر مبنای عواطف ، ترس، خشم و ... است.
انواع اقتدار
اقتدار عقلایی – قانونی
اقتدار کاریزماتیک یا فرهمندانه
اقتدار سنتی
انواع اقتدار
وبر در جامعهشناسی سیاسی هم تیپ ایدهآل دارد: معتقد است در مطالعهی تاریخ سه شکل اقتدار داریم:
عقلانی: بر مبنای قواعد و هنجارهایی است که مردم پذیرفتهاند. مثلا کسی که از انتخابات اقتدار میگیرد. این نوع اقتدار شاخص روابط سلسله مراتبی جامعهی نوین است.
کاریزماتیک: تاکید بر ویژگیهای خارقالعاده و منحصر به فرد شخص رهبر است. یعنی مشروعیتاش را از سنتها نگرفته، از قانون نگرفته، بلکه دارای ویژگیهایی است که جاذبه دارد و مردم آن را انتخاب کردهاند.
سنتی: سنتها و اعتقاد به آنها و مقدس دانستن گذشته ازلی است که باعث اقتدار است.
از نظر وبر اقتدارکاریزماتیک موقتی است و از بین میرود. با مرگ شخصیت کاریزما این اقتدار از بین میرود. حکومت بعدی دو حالت دارد: یا مشروعیتاش را از سنتها میگیرد و یا از اقتدار عقلانی. شخصیت بعدی نمیتواند کاریزما باشد. در طول تاریخ شخصیت به نوعی خلق میشود. جامعهای که اقتدارکاریزماتیک دارد غالب کنشهایش عاطفی است.
جامعه بااقتدار سنتی، کنشهای سنتی دارد.
جامعه با اقتدار عقلانی، کنشهای عقلانی دارد.
کارکرد افکار
او سنخشناسی صورتهای کنش اجتماعی را بیشتر برای فهم معنای دگرگونی اجتماعی به کار میبرد. او گذر از کنش سنتی به کنش معقول را عاملی مهم دانسته و کنش معقول در چارچوب یک نظام اقتدار عقلانی – قانونی در کانون اقتصاد عقلایی نوین، یا همان نظام سرمایهداری جای دارد. در این شرایط افراد فعال میتوانند منافع و هزینهها را به یک شیوهی معقول سبک سنگین کنند.
وبر بنابر اصول روششناختیاش معتقد بود که مارکس بیجهت بر یک زنجیرهی علی خاص -که از زیرساختار اقتصادی راه میبرد- تاکید کرده بود. وبر که مجذوب پویاییهای دگرگونی اجتماعی شده بود، کوشیده بود تا یک نظام تفسیری را بیافریند، که از نظام مارکس انعطافپذیرتر بوده باشد. او کوشید تا نشان دهد که روابط میان نظامهای فکری و ساختارهای اجتماعی، صورتهای گوناگون دارند و همبستگیهای علی آنها میتوانند هم از زیرساختارها به روساختارها عمل کند، و هم از روساختار به زیرساختار.
طبقه، منزلت، قدرت
وبر در تعریف طبقه شبیه مارکس است. یک دسته از انسانها که:
1- در ترکیب بختهای زندگی یک عنصر علی مشترک دارند.
2- با منافع اقتصادی بازنمود میشوند.
3- تحت شرایط تولید کالایی یا بازار کار، متجلی میشوند.
کنش اشتراکی طبقاتی زمانی پدیدار میشود که وابستگیهای میان علتها و پیامدهای موقعیت طبقاتی وضوح پیدا کند.
اما وبر مفهوم «گروه منزلتی» را داشت. طبقهبندی در گروه منزلتی بیشتر بر الگوی مصرف مبتنی است. در طولانی مدت منزلت با تمرکز ثروت مادی مربوط است. ولی در عین حال میخواهد تاکید کند که منزلت، کانونی مستقل برای تضاد در مقابل قدرت نیز هست. یک گروه منزلتی تنها زمانی میتواند باشد که دیگران برای اعضای آن گروه حیثیت یا فروپایگی قایل شوند.
جامعه با معیارهای بالا به گروهها و قشرهایی تقسیم میشود. او با این قشربندی دو بعدی، مبنایی را به دست میدهد که بر پایهی آن میتوان صورتهای متنوع ستیز اجتماعی را در جامعهی نوین دریافت.
به نظر مارکس قدرت دست کم در تحلیل نهایی، ریشه در روابط اقتصادی دارد. آنهایی که وسایل تولید را در تملک دارند به گونهای مستقیم یا غیر مستقیم در جامعه اعمال قدرت سیاسی میکنند. اما وبر پیدایش قدرت اقتصادی را پیامد قدرت زمینههای دیگر میداند.
او بر آن بود که احزاب سیاسی بتوانند به طور چشمگیری در اصلاحات اجتماعی تاثیرگذار باشند یا برابری اقتصادی بیشتری به بار آورند. احزاب، گروههای منزلتی میشوند که منافع خود را تعقیب میکنند.
جامعهشناسی دین
از نظر وبر، تاریخ محصول کنشهای فردی، نامحدود و مانند ساختارهای اجتماعی، بیثبات بود.
وبر با عمومیت باور به امر فرا طبیعی آغاز میکند. مراحل تاریخی مهمی وجود دارد، که جامعه در آن مراحل دست به انتخابهایی میزند و او این انتخابها را دوتایی میداند. انتخاب میان روندی که به پیشبرد تفکیک گسترههای حیات کمک میکند و روندی که شیوههای سنتی کنشگری را تداوم میبخشد.
اولین تفکیک مهم او میان جادوگر و روحانی یا میان جادو و دین به عنوان نظامهای باور است. هردو میانجی میان انسان و امر فراطبیعی است. جادو در ضروریات زندگی و به شکل طلسم و ارتجالی، اما دین سازمان یافته است.
نوعی تحلیل طبقاتی از دین دارد. به نحوی که انواع متفاوت دین به وسیلهی طبقات متفاوت منتقل میشوند. (کارمندان شهری و طبقهی متوسط طرفدار دین عقلانی – کارگر فقط در شرایط تهدید به دین متصل میشود – اشرافزاده معتقد به دین نیست)
سازمان اجتماعی – اقتصادی
ماهیت مشروعیت: کنش ممکن است در جهت باور به نظمی مشروع قرار گیرد و احتمال اینکه مردم عملا به این شیوه عمل کنند، اعتبار آن نظم نامیده میشود. مهمترین اساس مشروعیت در جامعهی مدرن قانونی است که با توافق به آن میرسند.
تضاد: تضاد رابطهای اجتماعی تعریف میشود، که در آن یک فرد یا گروهی از مردم بر آن میشوند که ارادهی خود را، بر خلاف مقاومت دیگران تحمیل کنند. گسترهی تضاد میتواند از جنگ تمام عیار تا رقابت کاملا سازمان یافته باشد.
روابط جمعی communal و اجتماعی associative: روابط جمعی هنگامی رخ میدهند که گروهی از کنشگران جامعه خود را متعلق به یکدیگر بدانند و بر طبق آن عمل کنند، روابط اجتماعی به سازگاری متقابل منافع ارتباط دارد، این ممکن است بر اساس بازار، یا نفع شخصی، یا به دلیل وابستگی به یک ارزش غایی باشد.
گروههای مشارکتی: گروه نسبتا بستهای که نظم آن با تعدادی از افرادی که وظیفهی خود میدانند، برقرار میشود.
او میان قدرت – احتمال تحقق دستورهای یک فرد بر دیگران – و نظم آمرانه – احتمال اینکه دستور خاصی اجرا شود – فرق قائل بود. او دولت را دارای این ویژگی میداند. دارای اقتدار اجباری و حتی زور مشروع.
از نظر وبر دولت مدرن 4 ویژگی دارد:
1- دارای نظمی قانونی و اداری است که به طبق قانونی غیر قابل تغییر است، نه با میل ارباب و یا فرمان رهبر فرهمند.
2- دارای ادارهای است که مطابق با قوانین کار میکند – کارمندان و قضات احکام خود را اعمال نمیکنند، بلکه احکام قوهی قانونگذاری را به اجرا در میآورند.
3- دولت اقتدار لازم بر تمامی اعضای خود و بر فعالیتهایی که در محدودهاش انجام میشود دارد.
4- دولت میتواند از زور استفاده کند. اگر از نظر قانونی مجاز به آن باشد.
دیوانسالاری
وبر را از طریق سنخ آرمانی بوروکراسی او شناختهاند. بوروکراسی نمونهی شکل سازمانی سلطهی عقلایی – قانونی است. ویژگیهای نظام دیوانسالار:
1- بر مبنای روابط غیر شخصی استوار است.
2- اقتدار عقلانی حاکم
3- ارتقاء افراد بر مبنای تخصص است. در واقع ضوابط به جای روابط حاکم است.
4- در سازمانهای رسمی دامنهی فعالیت اعضا محدود است اما در سازمان سنتی دامنه نامحدود دارد.
5- مقررات، مصوبات و تصمیمات اداری به صورت مکتوب تنظیم و تثبیت میشوند.
6- در سنخ عقلانی اینکه اعضای کادر اداری باید به طور کامل از مالکیت ابزار تولید و اداره مجزا باشد، مسئلهای اصولی است. (اداره از محل سکونی نیز جداست )
اما مشکل اصلی این است که تواناییهای فردی در این سازمان نادیده گرفته میشود، انسان مانند ماشین هرگونه احساساش از بین رفته و شخصیتزدایی میشود (مانند از خودبیگانگی مارکس). اما وبر معتقد است که نمیتوان این فرآیند را تغییر داد. لذا وبر آیندهی بشر را بیشتر یک قفس آهنین میداند تا بهشت موعود. وبر این وضعیت را نه فقط ناشی از سرمایهداری که منتج از هرگونه نظام تولید عقلانی میشمرد.
شرح آرای وبر در خصوص فرد: تنها واقعیت است و تحلیل باید از کنش عقلانی فرد آغاز گردد.
شرح آرای وبر در خصوص جامعه: پیامد نسبتا بیثبات تعامل انسانی است و بر سر قدرت میان انواع گوناگون گروهها به چالش میپردازد.
شرح آرای وبر در خصوص کنش: گروههای منزلتی و طبقات اجتماعی که بر اساس بازار شکل گرفتهاند میتوانند کنشگران جمعی به صورت گروههای جمعی یا آنطور که معمولتر است گروههای اجتماعی باشند. چنین گروههایی تنها در صورتی وجود دارند که اعضایشان هویت عام یا نفع مشترکی را تشخیص دهند. تنها کنشگر واقعی همانا فرد است.
شرح آرای وبر در خصوص ساختار: ساختار اجتماعی دستاوردی سست است، در جوامع سنتی بر اساس خویشاوندی و گروههای منزلتی بنا شده و در جوامع مدرن طبقاتی که بر اساس بازار ایجاد شدهاند وارد گود میشوند. سازمان بوروکراتیک و دولت اهمیت بیشتری دارند.
منابع
ریترز-جورج (1374):نظریههای جامعهشناسی در دوران معاصر- ترجمه محسن ثلاثی-انتشارات علمی –تهران .
غلامعباس –توسلی (1369): نظریههای جامعهشناسی -سمت –تهران .
رابرتسون یان (1377): درآمدی بر جامعه (با تاکید بر نظریههای کارکردگرایی، ستیزوکنش متقابل نمادی) ترجمهی حسین بهروان -به نشر –مشهد.
کریب ایان (1378): نظریههای مدرن در جامعهشناسی- ترجمهی محبوبه مهاجر-سروش –تهران.
گی روشه: جامعهشناسی تالکوت پارسونز –ترجمهی عبدالحسین نیکگهر
وبلاگ sociologicaltheories.blogfa.com
وبسایت ویکیپدیا
دانشگاه علامه طباطبایی به عنوان بزرگترین دانشگاه علوم انسانی کشور