هربرت مارکوزه در سال ۱۸۹۸ در برلین متولد شد. با به قدرت رسیدن نازی ها ، وی به عنوان دانشجویی ((یهودی )) برای ادامه تحصیل مجبور به ترک آلمان شد و در سال ۱۹۳۴ به آمریکا مهاجرت کرد. مارکوزه موفق به اخذ مدرک پروفسوری خود در رشته علوم سیاسی در دانشگاه کالیفرنیا شد.
پس از پایان جنگ جهانی اول ، مارکوزه برای مدت کوتاهی به عضویت ((حزب سوسیال دمکرات آلمان )) درآمد اما پس از مرگ ((روزا لوکزامبورگ )) حزب را ترک کرد . وی از پیوستن به جناح چپ که به سیاست های شوروی تمایل داشت خودداری کرد . در سال ۱۹۳۰ در آلمان و سپس در آمریکا وی به گروهی به از متفکران جناح چپ پیوست که بعدها از آن با هنوان ((مکتب فرانکفورت )) یاد شد و شهرت آن بر سر زبان ها افتاد . آنان برداشت های فلسفی خود را که برپایه قرائت هگلی از مارکسیسم بود تحت عنوان ((تئوری انتقادی جامعه )) مطرح کردند .
نظرات آنان برپایه عقاید مارکس در دهه ۱۸۴۰ بود زمانی که مارکس به سیاست علاقمند شده بود و تزهای فلسفی و سیاسی خود را ارائه می کرد . تزهایی که از مارکس فیلسوفی بزرگ ساخت .
در المان اکثر تئوری های اساسی هگل پذیرفته شده بود مارکس نیز در آن زمان پیرو مکتب هگل بود . اما پس از ان نقد مارکس به بنیان اساسی فلسفه هگل بود . مارکس معتقد بود که هگل ایده های انتزاعی و ایده آلیستی را بر جنبه های ماتریالیستی جهان ارجح دانسته و فلسفه خود را بر پایه ان قرار داده است . مارکس فهم فلسفه عقلانی این جهان را نه بوسیله فرومایگی و غیر فعال بودن که از طریق (۰عمل فعال )) مقدور است . چنانچه بعدا در جمله معروف خود بیان کرد : (( فیلسوفان تاکنون جهان را از طریق راههای مختلف تفسیر کرده اند حال آنکه مهم تغییر دادن جهان است . ))
مارکس معتقد به تغییر جهان و رسیدن به ((حقیقت عقلانی )) بود ( که سرانجام سوسیالیسم را راه نیل به آن حقیقت معرفی کرد ) و انجام آن را از طریق عمل فعال و رادیکال پرولتاریا ممکن میدانست مارکس بعدها از این ایده خود که در انقلاب سوسیالیستی کارگران به مثابه ((ابزار فیلسوفان )) عمل می کنند عقب نشینی کرد و نقشی اساسی و تعیین کننده را برای کارگران قائل شد با این وجود اعضای مکتب فرانکفورت ایده نخست مارکس را احیا کردند و بویژه مارکوزه آن را پذیرفت . این ایده موضوع اصلی نخستین کتاب وی ((خرد و انقلاب )) ( ۱۹۴۱ ) بود . مارکوزه در این کتاب از اصول فلسفه هگل دفاع کرد و ضد فاشیسم نوشت . بخش عمده تئوری مارکوزه در مورد نقش ((تئوری انتقادی )) در دورانی است که به گمان او طبقه کارگر خصلت انقلابی خود را از دست داده ( یا با نظری خوش بینانه تر و معتدل تر خصلت انقلابی آن از دید وی اکنون تا حدودی وجود دارد اما در طولانی مدت دوام نخواهد داشت ) مارکوزه بر این نظر بود که پیروانش بایستی ایده (( جامعه جایگزین )) در برابر جامعه سرمایه داری را حفظ کنند حتی اگر در تئوری به نظر اتوپیایی و دور از دسترس به نظر بیاید .همانطور که خود گفت : ((این وظیفه و عمل را بر عهده ((روشنفکران )) است تا فرصت های تاریخی را بازخوانی و حفظ کنند ، حتی اگر به نظر اتوپیایی بیاید ))
تاکید مارکوزه بر تفاوت جامعه سوسیالیستی با جامعه کاپیتالیستی برآمده از تاثیرات و اموخته های او از ((گروندریسه )) مارکس ( ۸-۱۸۵۷) بود . این کار طولانی و وقت گیر مارکوزه تا دهه ۵۰ میلادی ناشناخته مانده بود . تا اینکه وی در آن دهه نوشته هایش را به زبان انگلیسی چاپ کرد تا همگان از آن بهره گیرند . مارکس در دستنوشته گروندریسه تاکید کرد که امکان پذیری تغییر سیستم اجتماعی بستگی به ((افزایش پتانسیل مبارزاتی )) دارد . در دوره فراگیر شدن مکانیزاسیون و نیاز متقابل علم و صنعت به یکدیگر ، مارکس را به این باور رساند که در این شرایط امکان کاهش روز و ساعات کاری کارگران و افزایش ساعات آزاد مردم برای پرداختن به فعالیت های دلخواهشان قابل دستیابی است . مارکس لازمه دستیابی به جامعه سوسیالیستی را در دست گیری پایه مالکیت عمومی بدست کارگران می داند . از نظر وی نقش تاریخی کاپیتالیسم گسترش تولیدات از طریق بهره کشی از مردم برای تولید بیشتر بوده و هست . تولیدی که گاهی فراتر از نیازهای ضروری جامعه است . مازاد تولیدی که صرف ذخیره سازی می شود . از نظر مارکس این دلیل یکی از دلایل اصلی مهمل و ناکارآمد بودن کاپیتالیسم است ( از اینجاست که مارکس اشاره به یکی از علل عمده امپریالیسم سرمایه داری می کند ، سرمایه داری برای فروش مازاد تولیدات خود نیازمند بازارهای خارجی است ) شکافهای طبقاتی با تولید مازاد و ارزش اضافی پیدا مش شوند و این مورد ازبارزترین آثار منفی ((مالکیت خصوصی )) است . در نتیجه طبقه غیر مولد با بهره کشی از طبقه مولد زندگی خود را ادامه می دهد همانطور که مارکس می گوید کسانی که مالکیت وسایل تولید را در دست دارند طبقه حاکمه سیاسی و اقتصادی را نیز تشکیل می دهند . مارکس بدین تریب روح ویران کننده رنج دهی و بهره کشی کاپیتالیسم از کارگران را برای توسعه تولید تنها گزینه غیر قابل اجتناب از سوی کاپیتالیسم می دانست .