بسم الله الرحمن الرحیم
این کنفرانس در روز یکشنبه ۷ آذر در ساعت اول کلاس مطالعات انتقادی ارائه شد.
مکتب انتقادی یا فرانکفورت محصول اندیشه گروهی از نومارکسیست های آلمانی است که از نظریه مارکسیستی، به ویژه از گرایش آن به جبرگرایی اقتصادی، دل خوشی نداشتند. این مکتب در 1923 در فرانکفورت آلمان پایه گذاری شد، هر چند که بسیاری از اعضای آن حتی پیش از این زمان نیز فعال بودند.پس از به قدرت رسیدن نازی ها در دهه 1930، بسیاری از شخصیت های این مکتب به ایالات متحده مهاجرت کردند و در موسسه ای وابسته به دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک به فعالیت شان ادامه دادند. چندی پس از پایان گرفتن جنگ جهانی دوم، برخی از نظریه پردازان انتقادی به آلمان باز گشتند و بقیه در آمریکا ماندند. امروزه نظریه انتقادی به فراسوی محدوده های مکتب، گسترش یافته است، اما مهمترین کارهای این نظریه به وسیله گروهی از نسل دوم اندیشمندان انتقادی در آلمان انجام می گیرد( ریتزر، 199:1374)
مراحل شکل گیری مکتب فرانکفورت
- اولین مرحله مکتب فرانکفورت بین سالهای 1923 تا 1933 است. در این مرحله مرکز مطالعات اجتماعی تاسیس شد و توجه اصلی به مطالعه مسائل جدید جامعه سرمایه داری از دیدگاه مارکسیسم، بدون دیدگاه خاصی بوده است. در این دوران،تحقیقات انجام شده در موسسه کاملاً متنوع و متفاوت بود و به هیچ وجه ملهم از برداشت خاصی از اندیشه مارکسیستی، به گونه ای که بعدها در نظریه انتقادی گنجانده شد، نبود.محققین در این دوره بیشتر بر ماتریالیسم تاریخی توجه داشتند.
- مرحله دوم، مصادف با تبعید بنیانگذاران نظریه انتقادی از فرانکفورت به آمریکا و دیگر نقاط است. از 1933تا 1950 ایده های هگلی وجه غالب نظریه انتقادی و جهت دهنده تحقیقات و فعالیتهای این مکتب بوده است. با انتخاب هورکهایمر به عنوان رئیس مرکز مطالعات و همکاری آدورنو و مارکوزه تمایلات فرویدی نیز در این دوره مطرح شد ،لذا گرایش فلسفی - روانی به جای اقتصادی - تاریخی وجه تمایز این دو دوره است. دیدگاه انتقادی در سال 1937 با نگارش مقاله نظریه سنتی و انتقادی هورکهایمر شروع شد و توسط آدورنو و مارکوزه اشاعه بیشتری یافت.در این دوره و تا پایان دهه 40 نقد اثبات گرایی و علم گرایی به بررسی علم گرایی مبتنی بر عقلانیت تکنولوژیکی ابزاری انجامید.
در دوره سوم، از زمان مراجعت موسسه به فرانکفورت در سال 1950، آراء و دیدگاه های اصلی نظریه انتقادی به روشنی در شماری از آثار عمده متفکران و نویسندگان عضو موسسه تدوین شد و مکتب فرانکفورت به مرور تاثیر اساسی بر اندیشه اجتماعی آلمان بر جای نهاد و دامنه نفوذ و تاثیر آن بعدها به ویژه بعد از سال 1956 و ظهور جریان چپ نو در سراسر اروپا و نیز در ایالت متحده آمریکا گسترش یافت که بسیاری از اعضای موسسه (بویژه مارکوزه) در آنجا مانده بود.این ایام، دوران تاثیرات عظیم فکری و سیاسی مکتب فرانکفورت بود که در اواخر دهه 1960 در پی رشد سریع جنبش های رادیکال دانشجویی به اوج خود رسید.
از اوایل دهه 1970، ایامی که می توان آن را به عنوان دوره چهارم در تاریخ مکتب فرانکفورت تلقی کرد، تاثیر و نفوذ مکتب فرانکفورت به آرامی رو به افول نهاد و در واقع با مرگ آدورنو در 1969و هورکهایمر در 1973 عملاً حیات آن به عنوان یک مکتب فکری متوقف شد. مکتب فرانکفورت در سال های آخر حیات خود چنان از مارکسیسم، که زمانی منبع اصلی الهام بخش آن بود، فاصله گرفت که به گفته مارتین جی حق آن را از دست داد که در زمره شاخه های متعدد آن باشد و کل رویکرد آن به نظریه اجتماعی بطور وسیع و به گونه ای فزاینده از سوی اشکال جدید یا پذیرفته شده تفکر مارکسیستی به زیر سؤال برده شد. با این حال برخی از مفاهیم اساسی مکتب فرانکفورت به آثار بسیاری از اندیشمندان علوم اجتماعی (اعم از مارکسیست و غیر مارکسیست) راه یافته است و یورگن هابرماس نیز در نقدی دوباره از شرایط امکان شناخت اجتماعی و ارزیابی مجدد نظریه مارکس درباره تاریخ و سرمایه داری مدرن به گونه ای جدی به شرح و بسط این مفاهیم همت گماشته است (باتومور، 1370، صص 15-18).
تئودور آدورنو 
آدورنو تنها فرزند تاجری ثروتمند، با فرهنگ و یهودی به نام اسکار ویزنگروند بود. پدرش چند ماه پس از تولد او پروتستان شد. مادرش، ماریا کالکولی - آدورنو دلا پیانا، اشراف زادهای کاتولیک بود که به واسطهٔ خواندن به عنوان سوپرانو در اپراهای ایتالیا و فرانسه مشهور بود. خالهاش آگاتا نوازنده یِ چیرهدست پیانو بود که با آنها زندگی میکرد و به آدورنو نوازندگی پیانو را آموخت. او در جوانی به نام مادرش (آدورنو) مقالاتی در زمینه یِ موسیقی مینوشت و در سال ۱۹۴۹ در آمریکا این نام را برای همیشه برای خود برگزید.در نوجوانی وارد کنسرواتوتر هش شد و چند سال نزد برنهارد سکلس آموزش دید. او چنان در نواختن پیانو ماهر بود که توماس مان را به خاطر نواختن سونات پیانوی شمارهٔ ۳۲ توماس مان، که به دشواری مشهور است، شگفت زده کرد.در ۱۹۱۸زیگفرید کراکائر که از دوستان خانوادگیشان بود، کتابهایی از کانت، هگل، مارکس، ارنست بلوخ و گئورگ لوکاچ به وی اهدا کرد. مطالعه یِ این کتابها علاقهٔ او را به فلسفه و علوم اجتماعی برانگیخت. در ۱۹۲۰خواندن کتاب «نظریه رمان» لوکاچ او را سخت تحت تاثیر قرار داد. سال بعد، پس از به پایان رساندن دبیرستان، وارد دانشگاه ولفگانگ گوته شد و مطالعه یِ آکادمیک فلسفه را آغازید. سه سال بعد، رسالهاش را درباره یِ پدیدارشناسی هوسرل نزد هانس کورنلیوس به پایان برد و مدرک دکترایش را دریافت کرد. کورنلیوس او را با فیلسوفان نوکانتی آشنا کرد و به تمایلهای سیاسی چپگرایانه او دامن زد. در جریان درسهای کورنلیوس در ۱۹۲۲ با ماکس هورکهایمر آشنا شد که این آشنایی و همکاری میان ایندو تا پایان عمر ادامه یافت. به تشویق هورکهایمر به مطالعه یِ روانشناسی پرداخت که این مطالعات بر آثارش تاثیر زیادی گذاشت. وی درسال 1969 در گذشت.
ماکس هورکهایمر 
ماکس هورکهایمر در سال 1895 در اشتوتگارت آلمان به دنیا آمد. پدرش یک یهودی کارخانه دار و ثروتمند بود. او پیش از آن که به خدمت سربازی برود، نزد پدرش آموزش بازرگانی دید؛ اما هیچ گاه علایق او همچون یک بازرگان دلبسته به حرفه اش نبود. هورکهایمر ابتدا به تحصیل روان شناسی پرداخت؛ اما چون تلاش او برای به پایان رساندن طرحی به دلیل انجام شدن طرح مشابه پروژه او ناکام ماند، روبه فلسفه آورد و نزد هانس کورنلیوس فلسفه خواند. هورکهایمر دکترای خود را با راهنمایی کورنلیوس در سال 1922 با رساله ای درباره کانت دریافت کرد و سه سال بعد با نگارش رساله ای برای کسب مقام دانشیاری به بحث انتقادی دیگری درباره آثار کانت پرداخت و اجازه تدریس یافت.
هورکهایمر در 35 سالگی به مدیریت موسسه پژوهش های اجتماعی (بعدها مکتب فرانکفورت) رسید که در ژانویه 1931 وی به طور رسمی به مدیریت موسسه منصوب شد و در جشنی که به این مناسبت برپا گردید، درباره موقعیت کنونی فلسفه اجتماعی و وظایف یک موسسه پژوهش های اجتماعی سخن راند. در این سخنرانی بود که هورکهایمر ماموریت های اساسی موسسه را در دوران مدیریت خود ترسیم کرد: پژوهش درباره رفتار کارگران در برابر مسائل گوناگون در آلمان و سایر کشورهای اروپایی پیشرفته، روشهای این پژوهش مبتنی بر آمار رسمی و پرسشنامه همراه با تفسیرهای جامعه شناختی، روان شناختی و اقتصادی بود. آثار اصلی هورکهایمر عبارتند از: نظریه انتقادی (1937)، مقاله دولت اقتدارطلب (1972)، سپیده دمان فلسفه تاریخ بورژوایی (1947)، دیالکتیک روشنگری؛ کار مشترک با آدورنو (1972)، کسوف عقل (1947)، مقالۀ "آخرین حمله به متافیزیک" (1937). وی در سال 1973 از دنیا رفت.
بقیه مطلب را در ادامه مطلب بخوانید.